ازدستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت ، غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
چشمه ساری در دل وآبشاری در کف،
آفتابی در نگاه وفرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی قصه ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۲۵ ساعت توسط حمید آفتاب
|
برای آنانکه مفهوم پرواز را نمیفهمند هر چقدر اوج بگیری کوچکتر میشوی