وقتی تو در برابر هزاران بت سجود میکنی
عین القضات همدانی
وقتی تو در برابر هزاران بت سجود میکنی
عین القضات همدانی
چه رنجی بزرگتر از این که ملتی عاشق علی باشد و عاقبت یزید را داشته باشد؟
و چه رنجی بالاتر از اینکه کسانی که میبینیم در چه سطحی از معنویت ، از آگاهی ، از منطق و از انصاف هستند. باید از علی و از مکتب علی سخن بگویند و مردم را با مکتب علی آشنا کنند؟
و چه رنجی بالاتر از اینکه در این دنیا یک ملتی ، یک گروهی هست که مارک علی بر پیشانی سرنوشتش خورده و از فقر، از خواب، از تخدیر، از تفرقه و از کوتاه اندیشی و از بدبینی و ضعف و ذلت رنج ببرد؟
و چه رنجی بالاتر از اینکه میبینیم نسل قدیم ما که به علی و به مذهب علی وفادار مانده، قدرت زایندگی خویش را از دست داده، به جمود و توقف دچار شده و نسل آینده را نمیتواند به تاریخ و فرهنگ و مذهب علی پیوند دهد.
این نسل کهنه میشود. فرسوده میشود و شده است. و دارد به زوال میرود و میمیرد. و جانشینش پوچی، و جانشینش فقر معنوی و جانشینش جهل و بریدگی و گسستگی با گذشته است.
پیروان علی و رنجهایشان+ دکتر شریعتی
این مردم را روزگاری در پیش است که در آن روزگار از قرآن جز نشانه ای و از اسلام جز نامی باقی نماند.
مساجدشان در آن روزگار از حیث ساختمان آباد و از جهت هدایت و رستگاری خراب است.
ساکنان و آباد کنندگان آن مساجد بدترین مردم روی زمین اند زیرا فتنه ها از آنان پدیدار گردند و گناهان در آنها جای و ماوا گیرند.
در آن فتنه هر که از آن کناره گیرد به سوی آتش بازآرند.
پروردگار میفرماید : به حق خودم سوگند یاد کردم که فتنه بر آن مردم برانگیزم به طوری که بردبار خردمند در آن سرگردان ماند
نهج البلاغه_ترجمه سید نبی الدین اولیایی_صفحه788
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر.
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم.
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم.
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان.
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد
عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد
مرگ ، مردن نیست
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست !
من مرده گان بی شماری را دیده ام
که راه می رفتند،
حرف میزدند !
سیگار می کشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک میکردند!