میدانم که امروز پا روی خط قرمزها گذاشته ام و از چیزی مینویسم که تابو محسوب میشود ولی شاید این نوشتار تلنگری باشد بر اذهان خفته نسل سردر گم فعلی. نسلی که نه نشانی از هویت گذشتگان دارد و نه حرفی برای گفتن در زمان حال.

ایام محرم امسال هم رسید ولی امسال بیش از هر سالی دیگر دلم به حال محرم میسوزد، به حال دین، به حال خودم. چه بیصدا دین رنگ میبازد همانند فرد مسمومی که آهسته آهسته جان میدهد در آغوش رنگ و لعاب زندگی به اصطلاح امروزی.

به اسم محرم و اسلام انواع بی حرمتی ها به دین تحمیل میشود و راههای شناخت دین دورتر. از پخش موزیکهای مختلف در قالب نوحه در ریتم های گوناگون تا چهره ها و نیت هایی که نشان از همه چیز دارند الا عزاداری و همین تناقضات رفتاری چه بیصدا و به نا روا چهرهء دین را مسخ میکنند و چه ناجوانمردانه رویگردان میکنند حتی کسانی را که نشانی از خدا دارند در خویش.

به راستی داریم به کجا میرویم؟؟

چه مظلوم واقع شده است دین و چه مظلومتر محرم و چه نقش و نگارهایی که بر اندامش دوخته اند. مروری منصفانه بر نوع و شکل عزاداریها از 30 سال گذشته تا به امروز گواه خوبیست بر بیراهه رفتنمان.

بیشتر متاثر میشوی وقتی که میبینی عزادار پیش رویت هیچ آگاهی از فلسفه عاشورا ندارد و صرفا زمزمه میکند غم بی آبی حسین و کشته شدن علی اصغر را و چه مزورانه بر سر و صورت خویش میکوبد.

برای نوشتن فضا زیاد است اما شرایط هیچ. شما خودتان قضاوت کنید.