
بیادت هست میگفتیم شبهای زمستانی
سکوت از دشت باران خورده خواهد رفت پنهانی
هنوز از برگریزان خاطراتی مانده بر دوشم
زمستان رفت اما در دلم مانده است عریانی
زمستان رفت و ما ماندیم و احساسات مصنوعی
بهار آمد نشد اما هوای شهر بارانی
نیامد تا بگیرد هیچکس از من سراغ امشب
دلم در انجماد کوچه ها مانده است، میدانی؟
به غارت میبرند آخر شبی گلهای وحشی را
و میکارند دزدان جایشان گلهای سیمانی
نشسته بر جبین باغها اندوه تاریکی
که میراند تمام باغ را تا سمت ویرانی
کبوترها همه رفتند و من دلگیر و غمگینم
من و تنهایی و غربت، بگو با من تو میمانی؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۰۹ ساعت توسط حمید آفتاب
برای آنانکه مفهوم پرواز را نمیفهمند هر چقدر اوج بگیری کوچکتر میشوی